تبليغاتX
قاصدکی در دست باد

قاصدکی در دست باد

سرنوشت من گویی شبیه توست قاصدک ... همیشه در دست باد

تو میآیی

با همان لباس آبی رنگ و رو رفته ازدور و من که یکسال منتظرت بوده ام

پاسخ سربرگرداندنت را با سلام میدهم

من میترسم اما تو انگار

میدانی که همه چیز در خواب اتفاق افتاده

حتی جدایی ما

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 8:30  توسط محمد   | 

اولین روز سال تحصیلی ! انقدر مترو شلوغ بود که احساس میکردم هر لحظه ممکنه درهای پشتی مترو باز بشن و بیافتم !

داشتم توی ذهنم سر فصل ها رو مرورمیدم . هیجان زده هم بودم که شاید امروز ....

یک لحظه توجهم به حرف های بغل دستیم جلب شد . شاید یک آدم توی سن و سال خودم ولی با ظاهری متفاوت : کفشهای کتونی بزرگ و جرم گرفته ، شلوار ی سوراخ و پیرهنی که یقش تا کجا باز بود .....

دائم با دوستش میگفت و میخندید ، راجع به خیلی چیزها حرف زد . از مشخصات ظاهری آخرین دوست دخترش گرفته تا قیمت فلان پارچه توی بازار و اینکه چقدر از فروشش سود عایدشون شده .

با خودم گفتم اینها کجا و ما کجا ؟ دغدغه های اینها چیه و نگرانی های ما چیه ؟

گاهی از خودم میپرسم نکنه من راهو عوضی رفتم ؟؟؟؟؟؟؟

جهان به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل علمی و دانش همین گناهت بس ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:5  توسط محمد   | 

دو چيز را هميشه به ياد داشته باش
يكي خدا و ديگري مرگ
دو چيز را فراموش كن
بدي ديگران در حق خودت
خوبي خودت در حق ديگران
چهار چيزرا بيش از بيش نگهدار
شكمت را در سر سفره ديگران
زبانت را در جمع دوستان
چشمت را در خانه دوست
دلت را در سر نماز
روزگار دوروز است
يك روز براي تو و روزي بر عليه تو
اگر براي تو بود مغرور نشو
اگر بر عليه تو بود صبر داشته باش

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:41  توسط محمد   | 

تو

تو

توکه شبتو فروختی

تا بجاش

یه کم روز بخری.

تو

تو

تو که ماهتو قرض دادی

تا بجاش یه لحظه خورشید ببینی.

میدونستی؟!

میدونستی که داری اشتباه می کنی؟!

میدونستی که که داری گند می زنی؟!

حالا..حالا

نه ماه داری

نه.. نه.. شب داری.

آخه شبت تموم شده

اما تودر روز

حالا دنبال شب می گردی

تا ماهتو پیدا کنی.

اما متاسفم که شب تودیگه تموم شده.

و ماهت...ماهت...

شاید توی شب یکی دیگه هست.

همیشه یادت باشه ماه اونقدر دست ودلبازه

که اجازه میده همیشه بهش نگاه کنی.

اما خورشید حتی بهت اجازه نمیده

که با عینک دودی بهش نگاه کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 16:5  توسط محمد   | 

من همان کسی هستم که تو دوستش می داشتی با همان دل شکسته بسته با حال !

حالا هم تنها تو دوستم داری چون با آن همه دوری از تو ،تنها به بهانه دلتنگی من هوای بارانی پر شکوهت را هدیه آوردی

ومن دوباره مثل همیشه با دستانی خالی ،تنها خیره به چشمانت از آنها میخوانم

 و هزاران بار با سرخ رویی هر چه بیشترشرم دارم که

دوباره مثل همیشه بگویی :

 

دوستت دارم  

 

ومن آه!... که چه تنهایی عظیمی را بر دوش خود کشیده ام و هنوز در یک خیال مه آلود از تو فقط وامانده ام

 

راستی قرار بارانیمان کجا باشد و...

کجایی

میزبان زیباترین لحظه هایم

میزبان تویی و

من ...!!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 19:9  توسط محمد   | 

برای تو

 سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 19:53  توسط محمد   | 

از زبان شریعتی برای امثال من ....

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،                   دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به …به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:43  توسط محمد   | 

ورقه ها رو صحیح میکردم . دنبال ورقت نگشتم . میخواستم هر لحظه منتظر باشم تا خودش پیدا شده . فکر میکردم اگه دوستم داشته باشی باید ۱۹-۲۰ شی ولی تو ۱۵ شدی . چقدرم خرچنگ قورباغه نوشته بودی . اگه مجبور نبودم ورقه ها رو به امتحانات تحویل بدم ورقه ات رو پیش خودم یادگاری نگه میداشتم . نشونه تنفر تو و ترس خودم .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:22  توسط محمد   | 

دیگه تموم شد

تموم شد و تو رفتی و من ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 23:37  توسط محمد   | 

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 20:3  توسط محمد   |